پایگاه خبری اوشیدا 4 بهمن 1392 ساعت 9:30 http://oshida.ir/vdch--ni.23nvkdftt2.html -------------------------------------------------- گفتگوی اختصاصی اوشیدا با خانواده شهید مهدی بزی؛ عنوان : دعای مادر سکوی پرواز شهادت مهدی شد سردبیر -------------------------------------------------- اوشیدا: رازی که در رفتن مهدی نهفته بود آنجور که فهمیدیم این بود که "سکوی پرواز مهدی به سمت شهادت ، جوازی بود که مادر با دعاهایش به مهدی داد ". متن : به گزارش پایگاه خبری اوشیدا: یاد کردن ازشهداء و خانواده های شهداء رسالت بسیار خطیری ست که بخشی از آن بردوش اصحاب رسانه است و می بایست کوله بار خاطرات و دلاورمردیهای شهدای عزیز به زیبایی ثبت و به عنوان میراث عظیمی برای نسل های آینده ماندگاربماند؛حرف زدن و مطلب نوشتن درباره شهداء، زبانی راسخ و قلمی توان می طلبد... به راستی اگر خوب بیاندیشیم به این نکته پی خواهیم برد که تمام صفات والای انسانی و الهی در وجود شهید نهفته است که او را به سمت معبود حقیقی هدایت می کند ،و شهید انتخابی است از جانب خدا برای به نمایش گذاشتن تمام صفات خوب و والای انسانی و الهی ... با این مقدمه مختصر و عارفانه در ادامه قصد داریم با خانواده یک شهید بزرگوار آشنا شویم. به گزارش اوشیدا؛ با این جمله باید آغاز نمود که قدم گذاشتن در راه شهداء لیاقتی ست از جانب خداوند متعال و خبرنگار اوشیدا به خود می بالد که مورد لطف خداوند واقع شده است و این رسالت را بر عهده نهاده است ... به گزارش اوشیدا؛پنج ماه پیش جوانی خوش سیما و پاک در درگیری با اشرار و سوداگران مرگ ،شربت شیرین شهادت را نوشید و به دیدار معشوق حقیقی خود شتافت " شهید ستوان یکم مهدی بزی " برای دقایقی چند میهمان خانواده گرم و صمیمی شهید بزرگوار شده و پای صحبتهای دلنشین مادر،پدر،همسر،برادر و خواهر شهید می نشینیم. مادر شهید " مهدی بزی " با نگاه آرام و پاک و دلنشین خود، انسان را به خود وامی دارد .. با یادی از دوران خردسالی شهید کلامش را آغاز می نماید .. بچه سه ماهه بود که پدرش به جبهه رفت سال ۱۳۶۲بود ،از همان دوران خردسالی دو، سه سالگی حجب و حیا داشت و از اینکه در کنار زن نامحرم بنشیند ،بسیار حساس بود و از همان دوران رعایت می کرد که این اعمال او تعجب اطرافیان را وا می داشت و شاید غیر قابل باور بود. "مهدی" بچه با شور و شوق و با ایمانی بود و هر چه که بزرگتر می شد ،مظلومیتش بیشتر می شد. دوران ابتدای را در دبستان ۱۵ خرداد و راهنمایی را در مدرسه شهید بهشتی زابل سپری نمود که پس از اتمام دوران راهنمایی راهی خدمت در لباس مقدس نیروی انتظامی جمهوری اسلامی می گردد... مهدی جوان مودب و مردمی بود ،همیشه در هر شرایطی سعی می کرد به مشکلات اطرافیان خودش بپردازد و تا جایی که امکان داشت گره ازمشکلات خانواده ، دوستان و آشنایان باز می کرد ... شهید بزی ایستاده از سمت راستمادیات چیزی نبود که مهدی را دنبال خودش بکشاند بلکه مهدی به مادیات پشت پا زد و هر آنچه داشت در راه رضای خدا انفاق می کرد ،قرض دار بود اما بازم هم به مساجد و نیازمندان کمک می کرد... نذر کرده بود هر زمانی که شغلی پیدا کرد و روزی حلالی بدست آورد بخشی از درآمدش را در راه خدا انفاق کند ؛البته اینها را بعد از شهادت شهید فهمیدیم. از همان دوران نوجوانی به او سپرده بودم که الگوی خانواده باشد تا دیگر برادران و اعضای خانواده از او الگو برداری کنند و واقعا الگوی نمونه بود هم در رفتارش با پدر و مادر و هم خواهر و برادرانش و فراتر از اینها بود آشنایان و همسایه ها از این بچه بسیار راضی بودند ،رفات عجیبی داشت ... با سن کمی که داشت ،بزرگترها را نصیحت و راهنمایی می کرد ،مهربانی و بخشش را به دیگران عملا نشان می داد،در کاری که انجام می داد بسیار دقت می کرد،با همه کس نشست و برخواست نداشت اگر احساس می کرد خانواده ای از راه حلال امرارمعاش نمی کردند هرگز به آن خانه نمی رفت و چیزی نمی خورد ... با عشق و علاقه کار می کرد... موقعی از زیادی کاری که انجام می داد گلایه می کردم که چرا به فکر خودت نیستی و چرا اینهمه برای کار وقت می گذاری ؟ در جوابم می گفت؛مادر می خوام روزی ام حلال باشد... با دل و جان تمام وقتش را صرف نظام می کرد در عملیاتها آنطوری که دوستانش روایت می کنند ؛دلاورانه و شجاع و با غیرت حضور پیدا می کرد و هیچ وقت احساس نگرانی نمی کرد "تنها از ماندن در دنیا" نگران بود. "وسط کلام مادر شهید باید اضافه کرد که این خانواده فرزند دیگری به نام میثم بزی نوجوان ۱۸ ساله عازم تهران برای پوشیدن لباس مقدس ارتش ،در مسیر ۵کیلومتری ماهان کرمان به سمت تهران با واژگونی اتوبوس او را از دست می دهند هر چند به گفته خانواده شهید ،میثم در بین عامه مردم شهید اعلام نشد اما برای خانواده اش شهید است ،از زبان مادر شهید روایتی از رفتن فرزندش میثم را هم بطور مختصر خواهیم داشت.. مادر شهید؛ میثم برادر کوچکتر مهدی بود ارتش قبول شده بود و با بچه های کادر عازم تهران برای بر تن نمودن لباس مقدس ارتش بود که در مسیر ماهان کرمان با واژگونی اتوبوس تنها از بین دوستانش او دنیا را ترک کرد و برای ما جالب تر بود که این نوجوان ۱۸ ساله قبل از رفتنش با تمامی اقوام و آشنایان ،همسایه ها از همه حلالیت خواسته بود و حتی وصیت نامه ی نوشته بود و خواسته بود روی قبرش شعری بنویسند که در وصیت نامه اش نوشته بود که ما از آن خبر نداشتیم که بعدا مطلع شدیم.. برای خواهرش هدیه خریده بود و می گفت معلوم نیست من برگردم یا نه ؟ سوم ماه محرم بود که عازم شده بود ،عشقش محرم بود ،تاسوعا و عاشورای حسینی .. او آرام و بی صدا رفت ،به دیدارمعبودی که انگاربرای رفتن به لقای او لحظه شماری می کرد ... مادر شهید در ادامه به روایت زندگی و احوال فرزند شهیدش مهدی بزی اشاره می کند،مهدی که مادر او را بابا صدا می زند و از اوج صفا و رفاقت با مهدی می گوید از وابستگی که به مهدی داشت ،از رازهای که گوش مهدی را به شنیدنش نوازش می داد ،از تمام لحظه های شیرین زندگی که مهدی را به عنوان ستون خانه نام می برد ،ستونی که پایه هایش را گذشت، فداکاری ،حیا ،ایمان ،ادب ،وقار و تمام صفت خوب تشکیل می داد و مهدی ازتمامی این صفات که هدیه ی از جانب خدا بود با زیبای تمام مراقبت نمود تا مقام والای شهادت را نصیب خود کرد... مادر شهید؛ مهدی از علاقه ی که به برادرش داشت اسم فرزندش را گذاشت میثم .. البته خودش انتخاب نکرده بود بلکه گذاشته بود تا من انتخاب کنم ،در دلم تنها نام میثم می چرخید و با شنیدن این حرف از مهدی ،دلم بسیار شاد شد و از ته دل برای مهدی دعا کردم تا به خواسته اش برسد... از خود گذشتگی شهید چیزی بود که در وجود شهید موج می زد،در یک عملیات دستش شکسته شده بود و در گچ بود و استراحت پزشکی داشت اما خودش با تیغ گچ دستش را درمی آورد و در عملیات شرکت می کند ،در عملیاتها همیشه به گفته دوستانش پیش مرگ بود و ازخطر کردن هراسی نداشت... همسر شهید؛ بالاترین چیزی که مهدی را ماندگار کرد ،پاکی و صداقتش بود ،هرگز کینه کسی را به دل نداشت ... وقتی که کسی عاشق خدا باشد هیچ چیز او را پایبند نمی کند مهدی واقعا اینگونه بود ؛او عاشق خدا بود و پایبند زن و بچه نبود ،به خدا فکر می کرد و به معشوق حقیقی هم رسید. همسر شهید؛جمعه آخری که مهدی می خواست به نماز جمعه بره برام جالب بود ،اون روز کار زیادی تو خونه داشتم و راضی نبودم شهید به نماز جمعه برود ،برای همین به شهید اعتراض کردم و گفتم به من کمک کن ،ناراحت نشد بلکه با خوشحالی و لبخند همیشگی که داشت ،به من در شستن ظرفها کمک کرد و کارها تا قبل نماز تمام شد و هم من خوشحال بودم و هم مهدی توانست در نماز شرکت کنه و اون روز در نماز جمعه دوستانش به مزاح گفته بودند" تو هنوز شهید نشدی که نماز جمعه می آیی ؟"و درست نمازجمعه بعد مهدی تشییع شد... صدایش می لرزد و در حالی که خودش را به صبر دعوت می کند همسر شهیدش را در چند جمله خلاصه می کند؛ مهدی بسیار متدین،دلی پاک ،هرگز کینه کسی را به دل نداشت،عاشق کارش بود، آرزوی شهادت داشت، مقید زن و بچه اش بود. میثم ۵ ساله است و حسین یک ساله و موقع شهادت مهدی تنها کلمه ی که یاد داشت " بابا " بود ...روزهای آخر مهدی می گفت؛ نگاه حسین به طرف بابا فرق می کند ،نگاه خاصی دارد و آن آخرین نگاهی بود که به پدر داشت... همسر شهید ؛ چیزی که مهدی را ماندگار کرد " پاکی و صداقتش بود" پدر شهید؛ بازنشسته نیروی انتظامی بود و سی سال صادقانه به نظام خدمت کرده بود ؛ تنها جمله ی که بر زبان آورد این بود که شهادت نصیب هر کسی نخواهد شد . " ان شاالله ادامه دهنده راه شهدا باشیم" برادر شهید؛ مهدی خیلی مظلوم بود ؛مصمم بودن در چهره شهید دیده می شد .محل خدمتش چابهار بود ،انسانی بود که از وقت استراحت خودش و خانواده اش می گذشت برای کمک به دیگران ،برای همه فداکاری می کرد ،مدتی در دریابانی خدمت کرده بود و مدتی هم رئیس دفتر فرماندهی چابهار بود . اواخررفت تو ستاد مبارزه با مواد مخدر،رشادتهای بسیاری از خودش در عملیاتهای مختلف نشان داد ،در همه عملیاتها پیش مرگ بود.مهدی در عملیاتها کاری می کرد که بقیه همکارانش را به شور و شوق می آورد ؛ بیشتر دغدغه شهید آن چیزی بود که جوانان و زندگی مردم را در جمهوری اسلامی تهدید می کرد (مواد مخدر) کلمه ای که شهید را به فکر فرو می برد .. به گفته همکارانش ،مهدی در یکی دو سال گذشته به گونه ی شده بود که باید حتما نماز مغرب و عشاء را در مسجد امام حسین(ع) چابهار می خواند.. یکی از دوستان مهدی هر شب با پیامک ازشهید برای نماز به مسجد دعوت می کرده ؛ هنوز هم موقع نماز مغرب و عشاء پیامک می ده "مهدی دارم نماز میرم نمی آیی؟" لباس به خون آغشته شهید مهدی بزی در آخرین عملیات مهدی همیشه می گفت شهادت افتخارم است ... زمانی که مهدی را در خانه ابدی گذاشتند، لبخند رضایت بر لبانش نقش داشت " مهدی به آرزوی اش رسیده بود و دنیا را با لبخند ترک کرد" رازی که در رفتن مهدی نهفته بود آنجور که فهمیدیم این بود که "سکوی پرواز مهدی به سمت شهادت ، جوازی بود که مادربا دعاهایش به مهدی داد " به گزارش اوشیدا؛مادر؛هشت فرزند را بزرگ کرده است ،اما هنوز خسته نیست و حاضر است برای سربلندی فرزندانش از جان خود بگذرد او زیبا توصیف می کند نعمت فرزند را و افتخار می کند که فرزندانی همچون مهدی و میثم دارد... گفته مادرشهید که ، فرزندان سرمایه های زندگی هستند و فرزندانی که بدنیا می آیند اگر آینده شان را از همان کودکی با عشق به اهل بیت (ع)و الگو قراردادن ائمه بسازیم ،قطعا آینده از آن فرزندان ما خواهد بود..توکل به خدا داشتن رمز ،شکر گذاری از نعمتهای خداوند است و من هزاران بار خدا را شکر می کنم که لیاقت شهادت را به فرزندانم عنایت کرد... کلام آخر... "بهترین الگوی خانه من مهدی ماند با شهادتش نیز الگو ماند" شهدا ؛ ... ستاره های هستند که نور هدایتشان همیشه راهگشای انسانها به سوی معبود حقیقی است و این ستاره ها می آیند تا انسان خاکی راه را از بیراه بشناسد و گرفتار زرق و برق دنیای فانی نگردد... راه شهدا همچنان ادامه دارد...