پایگاه خبری اوشیدا - آخرين عناوين با شهداء :: نسخه کامل http://oshida.ir/shohada Sat, 01 Oct 2016 00:55:40 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://oshida.ir/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری اوشیدا http://oshida.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری اوشیدا آزاد است. Sat, 01 Oct 2016 00:55:40 GMT با شهداء 60 شهادت بالهای پرواز معلم سیستانی به عالم ملکوت شد http://oshida.ir/vdcefp8x.jh8nei9bbj.html به گزارش پایگاه خبری اوشیدا:به نام خدای شهیداندانشجوی شهید رضا سرگزی فرزند علی اصغر یکم مردادماه ۱۳۶۵ در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود، وی  ششمین فرزند خانواده و دارای سه خواهر و سه برادر بود، شهید سرگزی دوران تحصیلات ابتدایی را در دبستان امام جعفر صادق(ع) زابل، راهنمایی را در راهنمایی شهید مطهری و دبیرستان را در مدرسه شهید حسینی زابل به پایان رساند و به دلیل علاقه شدیدی که به شغل معلمی داشت در رشته آموزش ابتدایی دانشگاه آزاد اسلامی زابل ادامه تحصیل داد و در سال ۱۳۸۷برای خدمت مقدس سربازی وارد سپاه پاسداران زابل شد و خدمتش را به مدت ۱۸ ماه در حوزه شهید رجایی زابل به اتمام رساند. از آنجایی که علاقه زیادی به شغل معلمی داشت در مهر سال ۱۳۸۹ به استخدام آموزش و پرورش در آمد و برای ادای زکات علمش به بلوچستان اعزام می شود و خدمت به فرزندان آن مرز و بوم را با شور و اشتیاق به جان می خرد و در یکی از روستاهای قصرقند مشغول خدمت می شود، اما عشق و علاقه به فراگیری علم و دانش شهید سرگزی را وا داشت تا همزمان تحصیلات خود را نیز ادامه دهد و در مهرماه ۱۳۹۰در مقطع کارشناسی ناپیوسته ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد زابل ثبت نام نمود و در حالی که فقط ۴واحد درسی را به دلیل بعد مسافت در نیمسال تابستان نتوانسته بود در جلسه امتحان حضور یابد قصد داشت به صورت معرفی به استاد در اواخر مهرماه امسال آن واحدهای باقیمانده را پاس کند تا فارغ التحصیل شود اما انگار شهادت نردبان اوج این جوان سیستانی و عاشق علم و ادب می شود و او را به سوی عالم ملکوت و عالم معنا پرواز می دهد و او با امتیاز عالی در ظهر روز ۲۹ مهر ماه ۹۳ مدرک شهادت می گیرد و در تاریخ ۲ آبان ماه پس از نماز جمعه پیکر پاکش با حضور هزاران نفر تشییع و در گلزار شهدای زابل آرام می گیرد.شهید سرگزی در آزمون تحصیلات تکمیلی در رشته روانشناسی عمومی برای ترم بهمن سالجاری پذیرفته می شود اما انگار شهادت نردبان اوج این جوان سیستانی و عاشق علم و ادب می شود و او را به سوی مدارجی بالاتر از مدارج دنیایی می رساند. معلم شهید رضا سرگزی اخلاقی نیکو داشت،با گذشت بود و دنیا برایش کوچک و رازداری متین بود که در اجرای حدود الهی احساس مسئولیت می کرد ،دردها و ناملایمات روزگار را به جان می خرید، وی در مراسمات دینی و مذهبی و شرکت در نماز جماعت مسجد و کارهای خیرپیشقدم بود.به گفته برخی از دوستانش ؛انسان بزرگواری بود، همیشه لبخندش قبل از سلام کردنش بود و پاسخ بدی را با نیکی می داد ،پشت سر کسی صحبت نمی کرد و همیشه متواضع و فروتن بود.پدر شهید می گوید: هر سال با فرا رسیدن ماه محرم لباس مشکی بر تن می کرد و عاشقانه و عارفانه در عزاداری ابا عبدالله الحسین (ع) اشک می ریخت و همواره درتهیه نذورات و پذیرایی از عزاداران حسینی در مسجد فعالیت داشت،و یا درماه رمضان در ختم قرآن و صلوات در مسجد شرکت کرده و دیگران را نیز دعوت می کرد .آری، رضا آنقدر جوانی پرامید و صبور بود که هیچ وقت غم در چهره اش دیده نشده و در هر کاری توکل به خدا را پیشه ساخته وبه ائمه معصومین(ع) متوسل می شد،او نه تنها خود بلکه دیگران از جمله دوستان و نزدیکانش را نیز به امر به معروف و نهی از منکر تشویق می کرد "او به دنیا دل نبسته بود "و انگار دنیا برایش معنایی دیگر داشت و این معنا در اخلاق و رفتار او به وضوح نمایان بود او عاشق گمنامی بود و این عشق را از مولایش علی ابن ابیطالب (ع)مشق گرفته بود،بالاترازبهشت را می دید و هدفش قربه الی الله بود و خدا هم پاداش این نیت زیبا را به او عطا نمود.یکی از دوستان نزدیک شهید می گوید: وقتی خبر قبول شدنش در آزمون آموزش و پرورش را شنید بسییار خوشحال بود و همیشه می گفت که خیلی به این شغل علاقه دارم و هر وقت می خواست از محل خدمتش به زابل بیایید ما را با خبر می کرد و همه با هم برای رفتن به مسجد و فعالیت در پایگاه بسیج برنامه ریزی می کردیم،رضا به خانواده خیلی اهمیت می داد و می گفت انسان باید نسبت به خانواده خویش توجه و تعهد داشته باشد .شهید همواره علاقه خاصی به همکاری در خانه داشت و در کنار پدرش به کار کشاورزی می پرداخت و نسبت به خواهران و برادرانش دلسوز و مهربان بود .اما روزهای زیبا زندگی این معلم دلسوز به روزهای به یادماندنی برای خانواده و دوستان این شهید ماندگار شد.انتهای پیام/ ]]> با شهداء Mon, 01 Dec 2014 07:38:31 GMT http://oshida.ir/vdcefp8x.jh8nei9bbj.html هزارتومانی که بوی شهادت می داد http://oshida.ir/vdchmwnx.23nzvdftt2.html به گزارش پایگاه خبری اوشیدا:خواهر شهید حمیدرضا صلواتیان از رمز و راز تولد تا شهادت برادر شهیدش حمیدرضا صلواتیان چنین بازگو می کند:سال 1347 در ماه مهمانی خدا وقتی دلهای پاکیزه از خوردنی و نوشیدنی های مادی ،به ارتزاق برخوان نعمت الهی مشغول بود و هر کس به وسعت دل دریای اش از این خوان توشه بر می گرفت.سرور معنوی خانواده صلواتیان به گریه های تولد نوزادی دو چندان شد که پدر نام حمید رضا را بر او نهاد و در گوشش اذان و اقامه گفت،جوهر وجودی حمیدرضا در کانون پر مهر خانواده ای شکل گرفت که عشق و علاقه به خاندان عصمت و ولایت در آن خانواده جاری بود.او در دامان مادری از ذریه حضرت زهرا(س) شرآمیخته با شبنم اشک و نوحه ی سیدالشهدا نوشید .در بهار تقوا قد برکشید و در زلال عاطفه و عشق به مردم بالید.حمیدرضا از هوش سرشاری برخوردار بود و همیشه تبسم بر لب داشت و هیچ چیز او را از فعالیتهای مذهبی باز نمی داشت.از اینرو در کنار تحصیل ،به آموزش احکام دینی می پرداخت ،دست تقدیر در ابتدای نوجوانی محرومیت از نعمت پدر را برای وی رقم زد.پدری که همیشه سعی در کسب روزی حلال داشت،علاقه به فعالیتهای مذهبی ،میراث ارزشمند تربیت صحیح و دینی او بود که هر روز در او شعله می کشید،در یکی از اردوهای فرهنگی پایش به جبهه باز شد ،گویی گمشده خویش را یافته بود.حمیدرضا مدارج اخلاص و تعهد را در دانشگاه جبهه گذراند .در لحظات آخر خداحافظی با خواهرش وقتی از او خواسته شدحالا که چند دفعه رفتی و اکنون که نزدیک مهر و شروع درسهایت است چند ماهی دانشگاه برو و دوباره جبهه برو..گفت: تا زمانی که جبهه است دانشگاه ما هم همانجاست .شهید به شوخی می گوید: یا عمودی می آیم یا مرا افقی می آورند..عاقبت در سرزمین خون رنگ خوزستان با کفن سرخ احرام بست و در سماع خون به لقای خدای شهیدان رسید.حمید رضا صلواتیان با بیشتر شهیدان کربلای 5 گردان 409 که ویژه رزمندگان سیستان بود،هم رزم و همسنگر بود.در کربلای 5 تعداد زیادی از دوستان او شهید و عده ای نیز ترکشی و زخمی شده بودند اما توفیق شهادت از حمید رضا سلب شده بود،ناچار پس از عملیات به همراه سایر رزمنده ها برای چند روز استراحت به خانه بازگشت.برای تجلیل از این جان برکف،در مزار شهدای زابل تدارک استقبال دیده شده بود اما به علت تاخیر در ورود بچه ها ،مراسم را در مسجد حکیم برگزار کردند.غیبت حمید رضا باعث شده بود که اعضای خانواده تصور کنند او یا به شهادت رسیده یا به اسارت دشمن بعثی درآمده.آن شب در خانه ،اندوهی بزرگ موج می زد و سکوت در همه جا چتر افراشته بود که ناگهان حمیدرضا با چهره ای خندان به خانه بازآمد.قبل از همه مادربزرگ را به آغوش کشید و در همان حال گفت"مادرجان تو را به خدا این بار دعاکن که از جبهه زنده برنگردم تا اینقدر باعث آزار و نگرانی شما نشوم"حمیدرضا در آن عملیات با این که مجروح شده بود اما جراحت های بی شمار را پنهان نگه داشته بود مبادا به نگرانی و اندوه خانواده دامن بزند و از رفتن دوباره اش ممناعت کنند.حمیدرضا پس از چند روز بار دیگر پوتین هایش را به پا کرد و راهی خط شد اما گویی خواست وی برآورده شده بود زیرا این بار او در حجله ی تابوت و بر فراز دست ها و تکبیرها به خانه بازآمد تا مادر،حنای دامادی به دست و پای فرزند ببندد.دعای مستجابپس از اتمام مرحله ی اول کربلای 5 به هر کدام از بچه های گردان 409 به عنوان تبرک ،هزار تومان هدیه داده بودند.حمیدرضا در بازگشت به خانواده آن هزارتومان را که با خود آورده بود با خوشحالی به مادر بزرگ داد و گفت: مادر جان!این پول مقدس و پاک است .اگر ان شالله در جبهه به شهادت رسیدم با همین هزارتومان برایم کفن بخرید و مرا دفن کنید تا جامه ی آخرت ام پاک و حلال باشد،چند روز بعد آرزوی حمیدرضا مستجاب گردید و آن هزار تومان بخشی از هزینه ی غسل و کفن او شد.صدای گریه اش را که شنیدم به طرف مادر بزرگ رفتم و دیدم که دفترچه ایی توی دستانش هست و مدام می بوسدش و گریه میکند و صورتش را با آن تبرک میکند و روضه میخواند.اولین بار بود که دفترچه اش را میدیدم . فقط دور تا دورش خونی بود ، طوریکه وصیت نامه قابل خواندن باشد . دیدم جای ترکش را که از صفحاتش گذر کرده بود . درست روزی که به شهادت رسیده بود ، وصیتش را نوشته بود و در جیبش گذاشته بود . جایی که ترکش خورده بود و این وصیت نامه اش ... :بسم الله الرحمن الرحیمان الذّین تابو ربّنا الله ثم استقاموا تنزل علیم الملائکة فلا خوف علیه و لا تحزن باسلام . و درود بی کران به مولا و سرور شهیدان آقا اباعبدالله الحسین و جد بزرگوراش حجة بن الحسن .به درستیکه به حقیقت یکایک سلولهای بدنم گواهی بر وحدانیّت الله و گواهی بر رسالت بزرگ منجی بشریت حضرت خاتم النبی محمد(ص) و گواهی بر امامت شیر خدا حضرت علی میدهیم .بارالها تو را سپاس میگویم که به من معرفت حقیقت وجودی خود را عطا کردی تا در این معرفت که راه هدایت بندگان خاص مقرب تو است به وصال تو دست یابم .خداوند پدر و مادرم را بیامرزد که آنان وسیله ای بودند برای هدایت من به سوی تو .سفارش من در این موقعیت حساس تنها این است که به والله قسم میخورم آنانی که اکنون از جنگ خود را به دلایل بنی اسرائیلی کنار میکشند ، فردای قیامت نامه ی عملشان را به دست چپ آنان خواهند داد . لحظه ایی به اعمالتان فکر کنید و یقین داشته باشید که روزی خواهید مرد . پس چه بهتر که این مرگ شهادت در راه معبود باشد .مادرم امیدوارم که مرا ببخشی که بدون خداحافظی از آغوش پر محبتت رفتم و سفارش من به برادران این است که حسین وار زندگی کنند .و به خواهرانم این است که تا میتوانند راه فاطمه زهرا و زینب سلام الله را پیشه خود سازند . خداوند به شما صبر عدم وجودم را در میان شما عطا کند .خداوند پاداش همه ی آنانی را که در راه خدا کار میکنند را شفاعت محمد(ص) و خاندان او قرار دهد .اگر اشتباهی در نوشته ها بود بدلیل کمی وقت است .ساعت ۲ روز یکشنبه ۵/۷/۶۶الحقیر : حمید رضا . صلواتیانانتهای پیام/ ]]> با شهداء Fri, 15 Aug 2014 08:03:50 GMT http://oshida.ir/vdchmwnx.23nzvdftt2.html آمده ام که جان ناقابلم را در راه خدا و میهن اسلامی فدا کنم http://oshida.ir/vdcfjmdm.w6dxvagiiw.html به گزارش پایگاه خبری اوشیدا: دانش آموز شهید غلام حسین گرگ متولد روستای احمد آباد زابل شهید گرگ تا اواسط دوره دبستان را در زادگاهش گذراند و سپس به همراه خانواده به زاهدان عزیمت کرد.از ویژگیهای ممتاز شهید ایستادگی در برابر اعمال خلاف شرع بود.او در دبیرستان امر به معروف و ناهی از منکر بود و بامنش و رفتار اسلامیش بهترین شیوه را برای عملی کردن معروف و طرد منکر به کار بست .عضو انجمن اسلامی و بسیج دبیرستان بود واز همین طریق به جبهه رفت .از شهید عزیز گرگ نقل است که می گفت : به جبهه نیامده ام که بر گردم ،آمده ام که برگردم ،آمده ام که جان ناقابلم را در راه خدا و میهن اسلامی فدا کنم و سرانجام چنین نیز شد و او در معامله های سودمند به بهای جان جوار قرب الهی و تنعم جاودانه بر خوان گسترده حق را خریداری کرد. ]]> با شهداء Tue, 15 Jul 2014 06:28:49 GMT http://oshida.ir/vdcfjmdm.w6dxvagiiw.html شهادت، مرگ در راه ارزش‌هاست/ تیر دقیقاً به پیشانی ایشان اصابت می کند http://oshida.ir/vdcayunu.49noy15kk4.html به گزارش پایگاه خبری اوشیدا: بسم رب الشهداء و الصدیقینشهادت مرگي است، انتخاب شده، مرگي كه انسان به سوي آن مي‌رود نه آنكه به سوي انسان بيايد و اهميت و ارزش شهيد و شهادت نيز از همين جا سرچشمه مي‌گيرد.در دنياي پرفتنه امروز كه عصر انفجار اطلاعات لقب گرفته است و در زمانه‌اي كه مرزهاي جغرافيايي، معنا و مفهوم پيشين خود را در ساختار جديدي از معرفت و تحول مبنايي در حيات بشري، رفته رفته از دست مي‌دهند و اقتدار ملي هر كشور در بعد فرهنگي آن جلوه و ظهور مي‌يابد، پاسداري از ارزش‌هاي فرهنگي، رويكردي واقع‌بينانه و استراتژيك خواهد بود. چنين است كه هر ندايي از رهايي و هر پرچمي از آزادگي در گستره گيتي، مورد هجوم توفان‌‌هاي زهرآگين اتحاديه جهاني زر و زور و تزوير قرار مي‌گيرد.در اين ميان، رسالت همه آناني كه به عدالت، آزادي و رهايي مي‌انديشند و به آرمان بزرگ پيامبران ايمان دارند، آن است كه از فرهنگ ايستادگي و وارستگي در اين تهاجم بي‌حساب با هر وسيله ممكن صيانت و پاسداري كنند.درخشان‌ترين و فروزان‌ترين ستاره آسمان فرهنگ رهايي، مشعل پرفروغ فرهنگ شهادت است.تكريم و تعظيم شهيدان، تلاشي مقدس است در برافراشتن پرچم‌هاي سرخ استقلال و آزادي بشريت، از يوغ ذلت و اسارت و گام بلندي است در راستاي احياي ارزش‌هاي مكتب توحيد و عدالت؛ زيرا كه،" شهادت، مرگ در راه ارزش‌هاست " و هر شهيد، مشعلي است كه در بلنداي عزت و سرافرازي يك ملت، جاودانه مي‌درخشد.با این مقدمه سرشار از فرهنگ ایثار و مقاومت قصد داریم با یکی از شهدای والامقام سیستان و خانواده بزرگوارش آشنا شویم .  جان محمد آغاز برادر شهید احمد آغاز به نیابت از پدر و مادر بزرگوارشان که دارفانی دنیا را بدرود گفتند،از برادر شهید و خصوصیات منحصر به فرد او اینگونه سخن می گوید؛ پدر شهید احمد آغازشهید احمدآغاز در خانواد ه ای مذهبی و متوسط از نظر اقتصادی به دنیا آمد، پدر کشاورز بود و از این طریق خانواده امرار معاش می کرد، این خانواده دارای هفت فرزند دختر و دو فرزند پسر بوده که شهید احمد فرزند ششم خانواده و پسر دوم محسوب می شد.در سال تحصیلی ۵۸- ۵۷ همزمان با پیروزی شکوهمند اسلامی موفق به اخذ مدرک دیپلم گشت و در سال ۵۸ به خدمت سربازی در نیروهای انتظامی اعزام شد و پس از اتمام دوره آموزش بیشترین خدمت را در پاسگاه چاه خرما از پاسگاه های مرزی آن زمان سیستان گذراند. بعد از خدمت سربازی در سال ۶۰ با عنوان دفتر دار در آموزش و پرورش زابل در مدرسه راهنمایی ادیمی مشغول به کار شد و در سال ۱۳۶۴ آموزش و پرورش وقت آزمونی از دفتر دارانی که تمایل به تغییر وضعیت خود داشتند گرفت و ایشان در آن آزمون قبول و سال تحصیلی ۶۵-۶۴ در یکی از روستاهای بخش میرجاوه با عنوان آموزگار خدمت کرد. سال تحصیلی ۶۵ و ۶۶ مجدداً به شهر زابل منتقل و با وجود آنکه برادر ایشان معاون وقت آموزش و پرورش زابل بودند به هیچ وجه برای تعیین محل خدمت به ایشان مراجعه ننمودند و همانند سایر همکاران خود بر اساس امتیاز در یکی از مدارس حاشیه شهر که در آن موقع بدترین دبستان از نظر امکانات و شرایط فیزیکی به حساب می آمد ( به نام شهید باقر صدر و شهید آغاز فعلی ) مشغول به کار گردید و در همان سال بود که ایشان به همراه کاروان راهیان کربلا به جبهه اعزام شدند.منش و ادب شهید شهید نوجوانی بسیار فهمیده و مهربان و خانواده دوست و دارای قدرت درک بسیار بالایی بودند و از انجام هیچ نوع کمکی به اطرافیان خود دریغ نمی کردند.تمام اهل خانواده از ایشان راضی بودند و او را بسیار دوست می داشتند. وی فرزند ششم خانواده بود یعنی قبل از ایشان چهار خواهر و یک برادر و پس از ایشان نیز سه خواهر دیگر بودند.ایشان در زمینه کشاورزی به پدرم کمک می کرد و برای آوردن علوفه جهت خوراک دام با موتور سیکلت به صحرا می رفت و پس از جمع آوری علوفه همراه پدرم به خانه برمی گشت و در انجام کارهای خانه نیز با سایر اعضای خانواده همکاری می کرد ، مثلاً زمانی که مادرم آرد را جهت تهیه نان خمیر می کردایشان برای آماده کردن تنور برای پخت نان به مادرم کمک می کرد و مقداری هیزم را روی پشت بام می آورد و در تنور می ریخت و آن را برای پخت نان روشن می کرد.مادر شهید احمد آغازفرزندی ممتاز برای خانه و جامعهدر مدرسه نیز دانش آموزی بسیار کوشا و ساعی بودند و در دروس مختلف نمرات بسیار بالایی کسب می نمودند و تمام کادر مدرسه نیز از ایشان راضی بودند و او را جز شاگردان ممتاز می دانستند.بسیار مومن و خوش رفتار بود و همانطور که در خانه با اعضای خانواده بسیار گرم و صمیمی برخورد می کردند بیرون از خانه نیز با همسایگان ، آشنایان و مخصوصا دوستان خویش نیز خوش برخورد و بسیار عاطفی و مهربان بودند.ایشان در انجام فرائض دینی بسیار فعال بودند ، در حد امکان نمازهای یومیه را در مسجدمحل به جماعت می خواندند، روزه می گرفتند و قرآن می خواندند و در فعالیت های پایگاه بسیج مسجد محل نیز شرکت داشتند، نسبت به مسئله حرام و حلال در زندگی بسیار مراقب بودند و به دیگران نیز توجه به این نکته را یادآوری می کردند. شهید از کودکی با بیماری دست و پنجه نرم کرد، به طوری که در کودکی بر اثر بیماری که ایشان به آن ابتلا گشته بود ، امید به زنده ماندن ایشان نزد اطرافیان به شدت کاهش پیدا کرده بود اما از آنجایی که تقدیر الهی برای این بزرگوار شهادت نوشته شده بود ، خداوند او را برای خانواده زنده نگاه داشت.او با وجود ابتلا به رماتیسم قلبی اما هیچ گاه کمک به اعضای خانواده خود را فراموش نکرد سرکشی از خواهران با دوچرخه ای که داشت یا رفتن به زمین کشاورزی برای کمک به پدر با موتور سیکلت از کارهای مستمر روزانه او بود.خواهرزاده شهید خاطره ای از ایشان نقل می کند که :ابتدای سن تکلیف من مصادف بود با تیر ماه و گرمای شدید تابستان هنگام ظهر ایشان به خانه ما وارد شدند ، ابتدای ورود سراغ من را از مادر می گیرند و مادرم در جواب می گویند: مشغول استحمام است...بیرون که آمدم پس از سلام و احوال پرسی رو به من و البته با حالتی کاملاً جدی گفتند روزه ات به درد خودت می خورد.با کمال تعجب علت را پرسیدم گفت: دایی جان خداوند روزه را برای درک شرایط گرسنگان و تشنگان بر انسان واجب کرد، لذا باید تشنگی و گرمای هوا را برای رضای خدا تحمل نمود،با این سخن شهید تا مدت ها عذاب وجدان مرا رها نمی کرد و مدام خود را سرزنش می کردم که چرا برای کاهش تشنگی و عطش خود این کار را انجام دادم.در بحث اعزام ایشان به جبهه بعضی از اطرافیان و نزدیکان با اعزام ایشان به جبهه مخالف بودند و می گفتند تو که کار و شغل دولتی خود را داری ، بیماری قلبی نیز داری، الزامی برای حضور تو در جبهه نیست، اما جواب ایشان جوابی بود که هیچ کس را یارای مقابله با آن نبود و آن جوابی بود که اکثر جوانان آن دوره می دادند:فردای قیامت هنگامی که رسول اکرم (ص) از ما در باره جهاد در راه دینش بپرسد با چه رویی جواب پیامبر را بدهیم؟در زمینه رعایت حلال و حرام می توان به این خاطره جالب اشاره کرد : روزی ایشان مشغول تصحیح اوراق امتحانی دانش آموزان خود بودند. که یکی از خواهرزاده های ایشان خودکاری که شهید باآن مشغول تصحیح اوراق بود را بر می دارد تا مطلبی را یادداشت کند که فوراً با واکنش تند و جدی ایشان مواجه می شوند که این خودکار،خودکار بیت المال و مال مدرسه است و حق نداری که از آن برای کارهای شخصی خود استفاده نمایی.زمزمه های ورود شهید به جبهه؛از چند روز مانده به تاریخ اعزام بسیار خوشحال بودند و چون خانواده نیز با رفتن ایشان به جبهه هیچ مخالفتی نداشتند، این شادی مضاعف شده بود، حتی مادرم هنگام عزیمت ، ایشان را از زیر قرآن رد نمودند و برای سلامتیشان دعا کردند.ایشان علاوه بر اینکه در دوران قبل از انقلاب نیز در مبارزه علیه رژیم ستم شاهی مشارکت داشتند و حتی در تظاهرات ضد رژیم در تابستان سال ۵۷ در مشهد مقدس نیز همراه با من و برادر دیگرم شرکت کرده بودند، پس از اتمام تحصیلات و استخدام در آموزش و پرورش در سنگر علم و دانش نیز همواره فعال و پرتلاش بودند و معلمی بسیار با مسئولیت و دلسوز محسوب می شدند که شاگردان بسیار را نیز در عرصه علم و دانش تربیت نمودند. پس از گذشت چندین سال از حضور در سنگر معلمی راهی جبهه های حق علیه باطل گردید تا از ارزش های انقلاب اسلامی و مرز و بوم میهنمان دفاع کنند و در آنجا نیز همچون سنگر علم و دانش حضوری پر شور و فعال داشتند.ایشان بسیار شوخ طبع و بذله گو بودند و گاهی در خانه با اطرافیان شوخی می نمودند و با این رفتار فضای خانه را به یک فضای شاد و بانشاط تبدیل می نمودند و اطرافیان را به خنده وا می داشتند.خصوصیات بارز اخلاقی شهید؛علاوه براین، ایشان بسیار صبور و با حوصله و منطقی با مسائل اطراف خود برخورد می کردند و از این جهت برای دیگران سنگ صبور و همراز خوبی بودند و تا حد امکان برای رفع مشکلات به آنان مشاوره می دادند. پس از اولین مراجعت ایشان از جبهه به خانه زمانی که از ایشان پرسیدم به مرخصی آمده ای ؟ گفت نه برای مأموریت آمده ام! منظور ایشان از مأموریت تشویق سایر جوانان هم سن و سال ایشان برای عزیمت به جبهه بودنحوه برخورد با کسانی که حتی با آنها کدورتی نیز داشت در نوع خود جالب بود به طوری که اگر در بازار یا مکان دیگری شخصی را می دید که از ایشان دلخوری داشت می ایستاد سلام میداد و احوالشان را جویا می شد.ایشان قبل از رسیدن به سن تکلیف خود را ملزم به انجام فرائض دینی و شرعی می دانست در صورت حضور در خانه حتماً نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشا را به جماعت در مسجد جامع حسین آباد مرحوم آیت...شریفی  می خواندند. در ایام مراسمات ایام محرم و ماه مبارک رمضان جز کسانی بود که در مسجد و حسینیه به پذیرایی از شرکت کنندگان در مراسم مذهبی می پرداخت . به جرات می توان گفت که تا روز شهادت نماز و روزه قضا شده نداشتند.خاطراتی از جنس پرواز به آسمان ملکوت ؛خاطره ای نیز از زبان سردار شهید مرتضی بشارتی از معلم شهید احمد آغاز ؛از آنجایی که شهید به واسطه نسبت فامیلی و خانوادگی با سرداران شهید مجید و مرتضی بشارتی ارتباط تنگاتنگی داشتند، شهید مرتضی نقل می کنند که چند شب قبل از شهادت ، ایشان خواب می بینند و آن را برای شهید بشارتی تعریف می کنند :" دیدم در باغی سرسبز و زیبا قدم می زنم موجوداتی که صورت انسان داشتند دور سرم پرواز می کنند شهید بشارتی نقل می کنند هنگامی که شهید احمد این خواب را برای من تعریف کرد برایم محرز شد که احمد حتماً شهید خواهد شد جالبتر اینکه تیر دقیقاً به پیشانی ایشان اصابت می کند."پس از شهادت ایشان شهید مرتضی بشارتی نقل می کنند که شب شهادت ایشان،شدیداً منقلب بودم و بسیار گریه می کردم سردار شهید حسین عالی بر من وارد شدند،علت را جویا شد،  موضوع را که فهمید گفت : مرتضی جان باید به حال خودمان گریه کنیم که چندیدن سال است که در جبهه حضور داریم و توفیق شهادت نصیبمان نشده است اما این شهید با حضور کوتاه خود در جبهه لیاقت شهادت را پیدا کرده است. پس از شهادت شهید احمد،شهید مرتضی برای تسلای خانواده چند شب را در خانه شهید خوابیدند تا مبادا خانواده ایشان کمبود فرزند خود را احساس کنند. ]]> با شهداء Mon, 30 Jun 2014 09:17:23 GMT http://oshida.ir/vdcayunu.49noy15kk4.html مولوی مصطفی جنگی زهی / فدایی راه مبارزه با وهابیت http://oshida.ir/vdcaaonu.49n0m15kk4.html به گزارش پایگاه خبری اوشیدا: مولوی جنگی‌زهی بارها علی‌رغم تهدیدهای گروه‌های مختلف وهابی در سیستان و بلوچستان و خارج از کشور اعلام کرده بود که شهادت را در راه انقلاب اسلامی یک افتخار بزرگ برای خود می‌داند و از افشاگری درباره وهابیت و عوامل ضد وحدت در سیستان و بلوچستان کوتاه نخواهد آمد.وی حتی پس از ربودن پسرش به دست عوامل وهابی نیز حاضر به کوتاه آمدن در دفاع از انقلاب اسلامی نشد.در عین حال، سخنرانی‌های مولوی جنگی زهی تنها به افشاگری در مورد وهابیت و گروهک ریگی محدود نبود و ایشان افشاگری درباره آل سعود و آل خلیفه را نیز جزو وظایف علمای اهل سنت در ایران می‌دانست.مولوی جنگی زهی در دوران فعالیت شهید شوشتری در سیستان و بلوچستان رابطه نزدیکی با این شهید برقرار کرده بود و با وی در مناطق مختلف بلوچستان از جمله سرباز و راسک و پیشین- محل شهادت شهید شوشتری- همکاری‌های گسترده‌ای داشت.وی از منادیان فعال وحدت شیعی و سنی در جنوب شرق بود و تنها راه حفظ وحدت در سیستان و بلوچستان را اطاعت کامل از رهبری می‌دانست.او در آخرین مصاحبه خود قبل از شهادت نیز گفته بود که «اطاعت از رهبری در نزد اهل سنت یک واجب شرعی است».همچنین در یکی از سخنرانی‌هایش گفته بود: «امروز ما رهبری داریم که بر همه‌چیز آگاه است و مسائل سیاسی منطقه را به خوبی رصد می‌کند و همین آگاهی امام خامنه‌ای است که ما را از شر شیاطین حفظ کرده است.»شهید جنگی زهی همچنین در برخی سخنرانی‌های خود در مورد انتخابات، نسبت به طراحی دشمن برای کمرنگ کردن حضور مردم در انتخابات هشدار داده بود و حضور در انتخابات را برای اهل سنت به عنوان یک واجب دینی تبلیغ می‌کرد.وی تاکید داشت: «از آنجایی که هم امام راحل(ره) و هم مقام معظم رهبری به عنوان ولی امر مسلمین بر شرکت آحاد مردم در صحنه‌های سیاسی- اجتماعی از جمله انتخابات تاکید داشته و دارند، لذا این امر تکلیفی بر دوش همه ملت بزرگ ایران اسلامی است.نکته جالب اینکه مولوی جنگی زهی همواره خود را یک بسیجی برای نظام معرفی می‌کرد و با وجود اشتغالات فراوان از جمله امام جمعه بودن و تربیت طلاب دینی و تدریس در حوزه‌های علمیه، فرمانده یکی از پایگاه‌های مقاومت بسیج شهرستان راسک بود و خود شخصا برای جذب جوانان اهل سنت منطقه به بسیج فعالیت می‌کرد.او در جایگاه امام جمعه شهرستان راسک فرمانده دسته رزمی بسیج بود و معتقد بود که یک بسیجی باید همواره مطیع فرمان ولی امر باشد و بر بصیرت مردم منطقه بسیار تاکید می‌کرد.یکی از نزدیکان و شاگردان مولوی جنگی زهی بیان داشته است: وصیت این روحانی شهید، اطاعت از ولایت فقیه و وفاداری به نظام اسلامی بود و همواره طلاب اهل سنت را در مورد وفاداری به جمهوری اسلامی به عنوان پرچم‌دار بیداری اسلامی در جهان توصیه می‌کرد. ]]> با شهداء Sun, 08 Jun 2014 10:30:45 GMT http://oshida.ir/vdcaaonu.49n0m15kk4.html گزیده ای از زندگینامه و ایثارگریهای جانباز سرفراز، امیر سرتیپ شهید عبدالله دشتی زاده ( بَزّی ) http://oshida.ir/vdcfm0d0.w6dvmagiiw.html به گزارش پایگاه خبری اوشیدا:شهید امیر سرتیپ حاج عبدالله دشتی زاده در اول بهمن ۱۳۳۶ در خانواده ای مذهبی و کشاورز در روستای بزی واقع در بخش پشت آب شهرستان نیمروز دیده به جهان گشود. تا پنجم ابتدایی را در مدرسه حکمت بزی روستای بزی گذراند. در سال ۱۳۵۵ به استخدام شهربانی سابق درآمد، با توجه به استعداد ذاتی و هوش فراوانی که داشت همواره منشا کشفیات مهمی در دوران پر افتخار خدمتش بود. در سال ۱۳۶۲ به جبهه اعزام و مدت دو سال در جبهه های حق علیه باطل حضور داشتند.  این شهید عزیز ، قبل از شهادت طی درگیریهایی که با اشرار مسلح داشتند مفتخر به ۶۷% جانبازی گردیده بودند و در حقیقت شهید زنده بودند و در نهایت خدا پاسخ جانبازی وی را به بهترین شکل ممکن داد.مرحله اول در سال ۱۳۷۱ زمانی که در سمت ریاست آگاهی شهرستان بم بودند، در درگیری با چند تن از اشرار با سابقه و خطرناک منطقه مورد اصابت گلوله اشرار از خدا بی خبر قرار گرفتند .سال ۱۳۷۱ من کودکی ۷ ساله بودم ، اما یادم هست که می گفتند اگر کمی دیرتر به بیمارستان کرمان رسیده بودند، همان موقع شهید شده بودند اما گویی خداوند او را برای امور و ماموریتهای دیگری همچنان بر روی زمین لازم داشتند.همچنین ایشان در درگیری با اشرار مسلح و سارقین سابقه دار بانک در سال ۱۳۸۱ در شهرستان زاهدان که در سمت معاونت آگاهی شهرستان زاهدان بودند مجدد مورد اصابت گلوله قرار گرفتند که به دلیل اینکه گلوله دو زمانه عمل نمود منجر به جراحت بسیار سختی شد ، و باعث شد که تقریبا مدت یک سال طول بکشد. این شهید بزرگوار بتواند بر روی زمین به راحتی قدم بگذارد. اما گویی خداوند سرنوشت ایشان را شکل دیگری رقم زده است و همچنان به دلاوری ایشان برای انجام ماموریتهایی که به جرات می توان گفت الهی بودند نیاز بود. البته این مطلب نیز قابل ذکر است که جوانمردی این انسان فداکار تنها در درگیری با اشرار و سارقین نبود بلکه در برخورد با دیگران به خصوص با کودکانی که پدرشان را از دست داده بودند نیز نمایان بود. ( شاید ... نه، مطمئنا می دانستند که خیلی زود مجبور به ترک خانواده و فرزندان می شوند و فرزندان خودش نیز سایه پدر را از دست خواهند داد.....)در نهایت در تاریخ ۱۱/۴/۱۳۸۴ در درگیری با یکی از خطرناکترین اشرار منطقه که چندین بار اقدام به بستن جاده و قتل و غارت مسافران کرده بود، در منطقه کورین زاهدان، با اصابت گلوله اشرار به درجه رفیع شهادت رسیدند و به دیدار خدای خود شتافتند. فردی که از عهده تمامی امتحانات و ماموریتهای الهی به خوبی بر آمده بود در نهایت در ظهر عاشورایی ۱۱ تیرماه ۱۳۸۴ به نهایت پاداش خود رسید و ما را در حسرت دیدارش سوزاند. پیکر مطهر این شهید عزیز در بهشت مصطفی ( مزار شهدا) زاهدان به خاک سپرده شد. ]]> با شهداء Mon, 05 May 2014 16:37:14 GMT http://oshida.ir/vdcfm0d0.w6dvmagiiw.html شهادت مزد خوبان است http://oshida.ir/vdccoeqi.2bqsp8laa2.html پایگاه خبری اوشیدا: شهید حسین بارانی تاریخ تولد:۱۳۴۹تاریخ شهادت :۷/۵/۷۳محل تولد:حاجی میرخانمحل شهادت : منطقه نیاتکشهید حسین بارانی متولد ۱۳۴۹ روستای حاجی میر خان است ،او با پشت سرگذاشتن دوران کودکی و نوجوانی پا به دوران جوانی می گذارد و تصمیم می گیرد با اتمام تحصیلاتش وارد نیروی انتظامی شده و خدمت با لباس نظام را بر خود برمی گزیدند.او که قلبی آرام و مهربان دارد به وظایفش به خوبی جامعه عمل می پوشاند .آرام آرام به دنبال شهادت گام برمی دارد تا سرانجام در تاریخ ۷/۵/۷۳ در منطقه نیاتک سیستان در طی تعقیب مفسدان اقتصادی به درجه رفیع شهادت نایل می آید و دنیا را با تمام زرق و برق ظاهری اش بدرود گفته و به معبود حقیقی می پیوندد.آری او جوانی از خطه سیستان است که در حالی تنها ۲۲ بهار از عمرش گذشته بود جانانه و شجاعانه شربت ایثار و گذشت را سر می دهد.راهت پر رهرو باد ای شهید.... ]]> با شهداء Sun, 09 Feb 2014 17:06:49 GMT http://oshida.ir/vdccoeqi.2bqsp8laa2.html شهادت رمز جاودانگی انسانهای آسمانی http://oshida.ir/vdci3war.t1azr2bcct.html پایگاه خبری اوشیدا: شهید محمد علی میر دشتی تاریخ تولد:۱۳۳۷تاریخ شهادت:۱۷/۶/۵۹محل تولد:خراشادیمحل شهادت: نیک شهرشهید میر دشتی متولد ۲/۱/۱۳۳۷ روستای خراشادی زابل است.دوران کودکی را به سرعت پشت سر گذاشت و در تحصیلاتش موفق بود .در خدمت به پدر و مادر نیز موفق و ایشان همیشه از او راضی بودند .با علاقه ای که به حفظ سلامت جامعه داشت.به استخدام بهداری استان سیستان و بلوچستان درآمد .محل خدمتش توابع نیک شهر بود .در ماموریتی که به اتفاق تعدادی دیگر از همکارانش با جیپ بهداری عازم محل خدمت بودند.در تاریخ ۱۷/۶/۵۹ مورد هجوم اشرار مسلح از خدا بی خبر قرار گرفته ،همگی به فیض شهادت نایل می گردند.پیکر مطهر این شهید اولین شهیدی بود که در گلزار این روستا به خاک سپرده شد. ]]> با شهداء Fri, 07 Feb 2014 16:14:32 GMT http://oshida.ir/vdci3war.t1azr2bcct.html شهادت داستان پرواز سفیران الهی است http://oshida.ir/vdcaaenu.49n6015kk4.html پایگاه خبری اوشیدا: شهید اسحاق رنجوری مقدم در سال ۱۳۴۳ در یکی از روستاهای مازندران در خانواده ای کشاورز و متدین به دنیا آمد،از همان کودکی نسبت به پایگاه اجتماعی و موقعیت خانواده خود در جامعه درک عمیق و گسترده ای داشت.به خاطر دلبستگی فراوان خانواده به فرایض دینی و بر اثر تعلیم مذهبی پدر در تمام مراسم اعتقادی شرکت می کرد و از گردانندگان این گونه مراسم بود.پس از چندی به همراه خانواده به زابل برگشت و درس و مدرسه را پی گرفت.او در تمام مدت تحصیل شاگردی ممتاز و مودب بود و مورد تشویق و تحسین بسیار قرار گرفت.در همان زمان رفت و آمد و فعالیت او و برادرش شهید محسن در مساجد و محافل دینی و مذهبی رو به افزایش گذاشت و به دنال آن به همراه تنی چند از دوستان گروهی را تشکیل دادند و با ایجاد کلاسها و دوره های قرآن در زابل و روستاهای اطراف آن به روشنگری پرداختند.اما هیچ یک از این مسائل باعث نشد از خانواده غافل شود و آنها را فراموش کند بلکه در کوچکترین فرصتی که دست می داد با دست فروشی در کنار خیابان به اقتصاد خانواده کمک می کرد.شهید اسحاق رنجوری مقدم یکی از بنیانگذاران انجمن اسلامی دبیرستان آزادی زابل بود و با وجود سن کم ،هرروز یک بار در مراسم صبحگاه سخنرانی می کرد و دوستان دانش آموز خود را نسبت به انقلاب و ارزشهای آن آگاه می نمود.او قبل از به پایان بردن تحصیلات دبیرستانی تکلیف خود را در رفتن به جبه های نبرد دید.از این رو در سال چهارم دبیرستان به جبهه رفت اما در عملیات فتح المبین از ناحیه سر و صورت مجروح شد .ناچار به زابل بازگشت و درس و تحصیل را پی گرفت.همزمان به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در واحد تبلیغات و انتشارات سپاه شروع به فعالیت کرد.در سال ۱۳۶۱ به همراه برادرش محسن مجددا به جبه ها شتافت ودر عملیات والفجر یک شرکت نمود و در همین عملیات برادرش محسن سردوشی شهادت گرفت ولی اسحاق با وجود وابستگی و علاقه شدید به محسن در مصیبت از دست دادن او صبر پیشه کرد . اندکی پس از ازدواج به منطقه بلوچستان اعزام شد و حدود یک سال در آن منطقه به فعالیت پرداخت.سپس به عنوان مسئول واحد بسیج سپاه زابل به سیستان برگشت و پس از آن در قرارگاه انصار زابل به جانشینی مسئول قرارگاه منصوب شد اما به دلیل عشقی که به مردم خطه بلوچستان و خدمت به آنان را داشت مجددا به بلوچستان رفت و مسئولیت طرح و برنامه قرارگاه انصار را بر عهده گرفت .پس از مدتی دوباره به نیروی مقاومت منتقل شد.از آنجا که شهید اسحاق رنجوری مقدم شناختی گسترده از منطقه بلوچستان داشت و به هنگام مسئولیت واحد بسیج آن منطقه فعالیتهای ارزشمندی انجام داده بود به فرماندهی سپاه پاسداران شهر پیشین منصوب شد و این آخرین مسئولیتی بود که به آن شهید بزرگوار واگذار گردید.سرانجام در یکی از همین ماموریتها در تاریخ 73/11/24 با زبان روزه به دست عوامل استکبار به فیض عظیم شهادت نایل آمد. ]]> با شهداء Mon, 03 Feb 2014 16:11:10 GMT http://oshida.ir/vdcaaenu.49n6015kk4.html دعای مادر سکوی پرواز شهادت مهدی شد http://oshida.ir/vdch--ni.23nvkdftt2.html به گزارش پایگاه خبری اوشیدا: یاد کردن ازشهداء و خانواده های شهداء رسالت بسیار خطیری ست که بخشی از آن بردوش اصحاب رسانه است و می بایست کوله بار خاطرات و دلاورمردیهای شهدای عزیز به زیبایی ثبت و به عنوان میراث عظیمی برای نسل های آینده ماندگاربماند؛حرف زدن و مطلب نوشتن درباره شهداء، زبانی راسخ و قلمی توان می طلبد...به راستی اگر خوب بیاندیشیم به این نکته پی خواهیم برد که تمام صفات والای انسانی و الهی در وجود شهید نهفته است که او را به سمت معبود حقیقی هدایت می کند ،و شهید انتخابی است از جانب خدا برای به نمایش گذاشتن تمام صفات خوب و والای انسانی و الهی ...با این مقدمه مختصر و عارفانه در ادامه قصد داریم با خانواده یک شهید بزرگوار آشنا شویم.به گزارش اوشیدا؛ با این جمله باید آغاز نمود که قدم گذاشتن در راه شهداء لیاقتی ست از جانب خداوند متعال و خبرنگار اوشیدا به خود می بالد که مورد لطف خداوند واقع شده است و این رسالت را بر عهده نهاده است ...به گزارش اوشیدا؛پنج ماه پیش جوانی خوش سیما و پاک در درگیری با اشرار و سوداگران مرگ ،شربت شیرین شهادت را نوشید و به دیدار معشوق حقیقی خود شتافت " شهید ستوان یکم مهدی بزی " برای دقایقی چند میهمان خانواده گرم و صمیمی شهید بزرگوار شده و پای صحبتهای دلنشین مادر،پدر،همسر،برادر و خواهر شهید می نشینیم. مادر شهید " مهدی بزی " با نگاه آرام و پاک و دلنشین خود، انسان را به خود وامی دارد .. با یادی از دوران خردسالی شهید کلامش را آغاز می نماید .. بچه سه ماهه بود که پدرش به جبهه رفت سال ۱۳۶۲بود ،از همان دوران خردسالی دو، سه سالگی حجب و حیا داشت و از اینکه در کنار زن نامحرم بنشیند ،بسیار حساس بود و از همان دوران رعایت می کرد که این اعمال او تعجب اطرافیان را وا می داشت و شاید غیر قابل باور بود."مهدی" بچه با شور و شوق و با ایمانی بود و هر چه که بزرگتر می شد ،مظلومیتش بیشتر می شد.دوران ابتدای را در دبستان ۱۵ خرداد و راهنمایی را در مدرسه شهید بهشتی زابل سپری نمود که پس از اتمام دوران راهنمایی راهی خدمت در لباس مقدس نیروی انتظامی جمهوری اسلامی می گردد...مهدی جوان مودب و مردمی بود ،همیشه در هر شرایطی سعی می کرد به مشکلات اطرافیان خودش بپردازد و تا جایی که امکان داشت گره ازمشکلات خانواده ، دوستان و آشنایان باز می کرد ...شهید بزی ایستاده از سمت راستمادیات چیزی نبود که مهدی را دنبال خودش بکشاند بلکه مهدی به مادیات پشت پا زد و هر آنچه داشت در راه رضای خدا انفاق می کرد ،قرض دار بود اما بازم هم به مساجد و نیازمندان کمک می کرد...نذر کرده بود هر زمانی که شغلی پیدا کرد و روزی حلالی بدست آورد بخشی از درآمدش را در راه خدا انفاق کند ؛البته اینها را بعد از شهادت شهید فهمیدیم.از همان دوران نوجوانی به او سپرده بودم که الگوی خانواده باشد تا دیگر برادران و اعضای خانواده از او الگو برداری کنند و واقعا الگوی نمونه بود هم در رفتارش با پدر و مادر و هم خواهر و برادرانش و فراتر از اینها بود آشنایان و همسایه ها از این بچه بسیار راضی بودند ،رفات عجیبی داشت ...با سن کمی که داشت ،بزرگترها را نصیحت و راهنمایی می کرد ،مهربانی و بخشش را به دیگران عملا نشان می داد،در کاری که انجام می داد بسیار دقت می کرد،با همه کس نشست و برخواست نداشت اگر احساس می کرد خانواده ای از راه حلال امرارمعاش نمی کردند هرگز به آن خانه نمی رفت و چیزی نمی خورد ...با عشق و علاقه کار می کرد...موقعی از زیادی کاری که انجام می داد گلایه می کردم که چرا به فکر خودت نیستی و چرا اینهمه برای کار وقت می گذاری ؟در جوابم می گفت؛مادر می خوام روزی ام حلال باشد...با دل و جان تمام وقتش را صرف نظام می کرد در عملیاتها آنطوری که دوستانش روایت می کنند ؛دلاورانه و شجاع و با غیرت حضور پیدا می کرد و هیچ وقت احساس نگرانی نمی کرد "تنها از ماندن در دنیا" نگران بود. "وسط کلام مادر شهید باید اضافه کرد که این خانواده فرزند دیگری به نام میثم بزی نوجوان ۱۸ ساله عازم تهران برای پوشیدن لباس مقدس ارتش ،در مسیر ۵کیلومتری ماهان کرمان به سمت تهران با واژگونی اتوبوس او را از دست می دهند هر چند به گفته خانواده شهید ،میثم در بین عامه مردم شهید اعلام نشد اما برای خانواده اش شهید است ،از زبان مادر شهید روایتی از رفتن فرزندش میثم را هم بطور مختصر خواهیم داشت..مادر شهید؛ میثم برادر کوچکتر مهدی بود – ارتش قبول شده بود و با بچه های کادر عازم تهران برای بر تن نمودن لباس مقدس ارتش بود که در مسیر ماهان – کرمان با واژگونی اتوبوس تنها از بین دوستانش او دنیا را ترک کرد و برای ما جالب تر بود که این نوجوان ۱۸ ساله قبل از رفتنش با تمامی اقوام و آشنایان ،همسایه ها از همه حلالیت خواسته بود و حتی وصیت نامه ی نوشته بود و خواسته بود روی قبرش شعری بنویسند که در وصیت نامه اش نوشته بود که ما از آن خبر نداشتیم که بعدا مطلع شدیم.. برای خواهرش هدیه خریده بود و می گفت معلوم نیست من برگردم یا نه ؟سوم ماه محرم بود که عازم شده بود ،عشقش محرم بود ،تاسوعا و عاشورای حسینی .. او آرام و بی صدا رفت ،به دیدارمعبودی که انگاربرای رفتن به لقای او لحظه شماری می کرد ... مادر شهید در ادامه به روایت زندگی و احوال فرزند شهیدش مهدی بزی اشاره می کند،مهدی که مادر او را بابا صدا می زند و از اوج صفا و رفاقت با مهدی می گوید از وابستگی که به مهدی داشت ،از رازهای که گوش مهدی را به شنیدنش نوازش می داد ،از تمام لحظه های شیرین زندگی که مهدی را به عنوان ستون خانه نام می برد ،ستونی که پایه هایش را گذشت، فداکاری ،حیا ،ایمان ،ادب ،وقار و تمام صفت خوب تشکیل می داد و مهدی ازتمامی این صفات که هدیه ی از جانب خدا بود با زیبای تمام مراقبت نمود تا مقام والای شهادت را نصیب خود کرد...مادر شهید؛ مهدی از علاقه ی که به برادرش داشت اسم فرزندش را گذاشت میثم .. البته خودش انتخاب نکرده بود بلکه گذاشته بود تا من انتخاب کنم ،در دلم تنها نام میثم می چرخید و با شنیدن این حرف از مهدی ،دلم بسیار شاد شد و از ته دل برای مهدی دعا کردم تا به خواسته اش برسد...از خود گذشتگی شهید چیزی بود که در وجود شهید موج می زد،در یک عملیات دستش شکسته شده بود و در گچ بود و استراحت پزشکی داشت اما خودش با تیغ گچ دستش را درمی آورد و در عملیات شرکت می کند ،در عملیاتها همیشه به گفته دوستانش پیش مرگ بود و ازخطر کردن هراسی نداشت...همسر شهید؛ بالاترین چیزی که مهدی را ماندگار کرد ،پاکی و صداقتش بود ،هرگز کینه کسی را به دل نداشت ...وقتی که کسی عاشق خدا باشد هیچ چیز او را پایبند نمی کند مهدی واقعا اینگونه بود ؛او عاشق خدا بود و پایبند زن و بچه نبود ،به خدا فکر می کرد و به معشوق حقیقی هم رسید.همسر شهید؛جمعه آخری که مهدی می خواست به نماز جمعه بره برام جالب بود ،اون روز کار زیادی تو خونه داشتم و راضی نبودم شهید به نماز جمعه برود ،برای همین به شهید اعتراض کردم و گفتم به من کمک کن ،ناراحت نشد بلکه با خوشحالی و لبخند همیشگی که داشت ،به من در شستن ظرفها کمک کرد و کارها تا قبل نماز تمام شد و هم من خوشحال بودم و هم مهدی توانست در نماز شرکت کنه و اون روز در نماز جمعه دوستانش به مزاح گفته بودند" تو هنوز شهید نشدی که نماز جمعه می آیی ؟"و درست نمازجمعه بعد مهدی تشییع شد...صدایش می لرزد و در حالی که خودش را به صبر دعوت می کند همسر شهیدش را در چند جمله خلاصه می کند؛ مهدی بسیار متدین،دلی پاک ،هرگز کینه کسی را به دل نداشت،عاشق کارش بود، آرزوی شهادت داشت، مقید زن و بچه اش بود.میثم ۵ ساله است و حسین یک ساله و موقع شهادت مهدی تنها کلمه ی که یاد داشت " بابا " بود ...روزهای آخر مهدی می گفت؛ نگاه حسین به طرف بابا فرق می کند ،نگاه خاصی دارد و آن آخرین نگاهی بود که به پدر داشت...همسر شهید ؛ چیزی که مهدی را ماندگار کرد " پاکی و صداقتش بود" پدر شهید؛ بازنشسته نیروی انتظامی بود و سی سال صادقانه به نظام خدمت کرده بود ؛ تنها جمله ی که بر زبان آورد این بود که شهادت نصیب هر کسی نخواهد شد ." ان شاالله ادامه دهنده راه شهدا باشیم"برادر شهید؛ مهدی خیلی مظلوم بود ؛مصمم بودن در چهره شهید دیده می شد .محل خدمتش چابهار بود ،انسانی بود که از وقت استراحت خودش و خانواده اش می گذشت برای کمک به دیگران ،برای همه فداکاری می کرد ،مدتی در دریابانی خدمت کرده بود و مدتی هم رئیس دفتر فرماندهی چابهار بود . اواخررفت تو ستاد مبارزه با مواد مخدر،رشادتهای بسیاری از خودش در عملیاتهای مختلف نشان داد ،در همه عملیاتها پیش مرگ بود.مهدی در عملیاتها کاری می کرد که بقیه همکارانش را به شور و شوق می آورد ؛بیشتر دغدغه شهید آن چیزی بود که جوانان و زندگی مردم را در جمهوری اسلامی تهدید می کرد (مواد مخدر) کلمه ای که شهید را به فکر فرو می برد ..به گفته همکارانش ،مهدی در یکی دو سال گذشته به گونه ی شده بود که باید حتما نماز مغرب و عشاء را در مسجد امام حسین(ع) چابهار می خواند.. یکی از دوستان مهدی هر شب با پیامک ازشهید برای نماز به مسجد دعوت می کرده ؛هنوز هم موقع نماز مغرب و عشاء پیامک می ده "مهدی دارم نماز میرم نمی آیی؟"لباس به خون آغشته شهید مهدی بزی در آخرین عملیاتمهدی همیشه می گفت شهادت افتخارم است ...زمانی که مهدی را در خانه ابدی گذاشتند، لبخند رضایت بر لبانش نقش داشت " مهدی به آرزوی اش رسیده بود و دنیا را با لبخند ترک کرد" رازی که در رفتن مهدی نهفته بود آنجور که فهمیدیم این بود که "سکوی پرواز مهدی به سمت شهادت ، جوازی بود که مادربا دعاهایش به مهدی داد " به گزارش اوشیدا؛مادر؛هشت فرزند را بزرگ کرده است ،اما هنوز خسته نیست و حاضر است برای سربلندی فرزندانش از جان خود بگذرد او زیبا توصیف می کند نعمت فرزند را و افتخار می کند که فرزندانی همچون مهدی و میثم دارد...گفته مادرشهید که ، فرزندان سرمایه های زندگی هستند و فرزندانی که بدنیا می آیند اگر آینده شان را از همان کودکی با عشق به اهل بیت (ع)و الگو قراردادن ائمه بسازیم ،قطعا آینده از آن فرزندان ما خواهد بود..توکل به خدا داشتن رمز ،شکر گذاری از نعمتهای خداوند است و من هزاران بار خدا را شکر می کنم که لیاقت شهادت را به فرزندانم عنایت کرد...کلام آخر... "بهترین الگوی خانه من مهدی ماند با شهادتش نیز الگو ماند" شهدا ؛ ... ستاره های هستند که نور هدایتشان همیشه راهگشای انسانها به سوی معبود حقیقی است و این ستاره ها می آیند تا انسان خاکی راه را از بیراه بشناسد و گرفتار زرق و برق دنیای فانی نگردد... راه شهدا همچنان ادامه دارد... ]]> با شهداء Fri, 24 Jan 2014 06:00:47 GMT http://oshida.ir/vdch--ni.23nvkdftt2.html