داخلی آرشيو گفتگو صفحه با شهداء
۱
امتیاز مثبت 
۱۰
 
گزارشی از زندگی یک شهید سیستانی؛
هزارتومانی که بوی شهادت می داد
کد مطلب: ۳۱۹۰۵
تاریخ انتشار:جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۳۳
اوشیدا: در کربلای 5 تعداد زیادی از دوستان او شهید و عده ای نیز ترکشی و زخمی شده بودند اما توفیق شهادت از حمید رضا سلب شده بود،ناچار پس از عملیات به همراه سایر رزمنده ها برای چند روز استراحت به خانه بازگشت.
هزارتومانی که بوی شهادت می داد
به گزارش پایگاه خبری اوشیدا:خواهر شهید حمیدرضا صلواتیان از رمز و راز تولد تا شهادت برادر شهیدش حمیدرضا صلواتیان چنین بازگو می کند:
سال 1347 در ماه مهمانی خدا وقتی دلهای پاکیزه از خوردنی و نوشیدنی های مادی ،به ارتزاق برخوان نعمت الهی مشغول بود و هر کس به وسعت دل دریای اش از این خوان توشه بر می گرفت.
سرور معنوی خانواده صلواتیان به گریه های تولد نوزادی دو چندان شد که پدر نام حمید رضا را بر او نهاد و در گوشش اذان و اقامه گفت،جوهر وجودی حمیدرضا در کانون پر مهر خانواده ای شکل گرفت که عشق و علاقه به خاندان عصمت و ولایت در آن خانواده جاری بود.او در دامان مادری از ذریه حضرت زهرا(س) شرآمیخته با شبنم اشک و نوحه ی سیدالشهدا نوشید .در بهار تقوا قد برکشید و در زلال عاطفه و عشق به مردم بالید.
حمیدرضا از هوش سرشاری برخوردار بود و همیشه تبسم بر لب داشت و هیچ چیز او را از فعالیتهای مذهبی باز نمی داشت.از اینرو در کنار تحصیل ،به آموزش احکام دینی می پرداخت ،دست تقدیر در ابتدای نوجوانی محرومیت از نعمت پدر را برای وی رقم زد.
پدری که همیشه سعی در کسب روزی حلال داشت،علاقه به فعالیتهای مذهبی ،میراث ارزشمند تربیت صحیح و دینی او بود که هر روز در او شعله می کشید،در یکی از اردوهای فرهنگی پایش به جبهه باز شد ،گویی گمشده خویش را یافته بود.
حمیدرضا مدارج اخلاص و تعهد را در دانشگاه جبهه گذراند .
در لحظات آخر خداحافظی با خواهرش وقتی از او خواسته شدحالا که چند دفعه رفتی و اکنون که نزدیک مهر و شروع درسهایت است چند ماهی دانشگاه برو و دوباره جبهه برو..گفت: تا زمانی که جبهه است دانشگاه ما هم همانجاست .
شهید به شوخی می گوید: یا عمودی می آیم یا مرا افقی می آورند..
عاقبت در سرزمین خون رنگ خوزستان با کفن سرخ احرام بست و در سماع خون به لقای خدای شهیدان رسید.
حمید رضا صلواتیان با بیشتر شهیدان کربلای 5 گردان 409 که ویژه رزمندگان سیستان بود،هم رزم و همسنگر بود.
در کربلای 5 تعداد زیادی از دوستان او شهید و عده ای نیز ترکشی و زخمی شده بودند اما توفیق شهادت از حمید رضا سلب شده بود،ناچار پس از عملیات به همراه سایر رزمنده ها برای چند روز استراحت به خانه بازگشت.
برای تجلیل از این جان برکف،در مزار شهدای زابل تدارک استقبال دیده شده بود اما به علت تاخیر در ورود بچه ها ،مراسم را در مسجد حکیم برگزار کردند.غیبت حمید رضا باعث شده بود که اعضای خانواده تصور کنند او یا به شهادت رسیده یا به اسارت دشمن بعثی درآمده.
آن شب در خانه ،اندوهی بزرگ موج می زد و سکوت در همه جا چتر افراشته بود که ناگهان حمیدرضا با چهره ای خندان به خانه بازآمد.
قبل از همه مادربزرگ را به آغوش کشید و در همان حال گفت"مادرجان تو را به خدا این بار دعاکن که از جبهه زنده برنگردم تا اینقدر باعث آزار و نگرانی شما نشوم"
حمیدرضا در آن عملیات با این که مجروح شده بود اما جراحت های بی شمار را پنهان نگه داشته بود مبادا به نگرانی و اندوه خانواده دامن بزند و از رفتن دوباره اش ممناعت کنند.
حمیدرضا پس از چند روز بار دیگر پوتین هایش را به پا کرد و راهی خط شد اما گویی خواست وی برآورده شده بود زیرا این بار او در حجله ی تابوت و بر فراز دست ها و تکبیرها به خانه بازآمد تا مادر،حنای دامادی به دست و پای فرزند ببندد.




دعای مستجاب
پس از اتمام مرحله ی اول کربلای 5 به هر کدام از بچه های گردان 409 به عنوان تبرک ،هزار تومان هدیه داده بودند.حمیدرضا در بازگشت به خانواده آن هزارتومان را که با خود آورده بود با خوشحالی به مادر بزرگ داد و گفت: مادر جان!این پول مقدس و پاک است .اگر ان شالله در جبهه به شهادت رسیدم با همین هزارتومان برایم کفن بخرید و مرا دفن کنید تا جامه ی آخرت ام پاک و حلال باشد،چند روز بعد آرزوی حمیدرضا مستجاب گردید و آن هزار تومان بخشی از هزینه ی غسل و کفن او شد.

صدای گریه اش را که شنیدم به طرف مادر بزرگ رفتم و دیدم که دفترچه ایی توی دستانش هست و مدام می بوسدش و گریه میکند و صورتش را با آن تبرک میکند و روضه میخواند.




اولین بار بود که دفترچه اش را میدیدم . فقط دور تا دورش خونی بود ، طوریکه وصیت نامه قابل خواندن باشد . دیدم جای ترکش را که از صفحاتش گذر کرده بود . درست روزی که به شهادت رسیده بود ، وصیتش را نوشته بود و در جیبش گذاشته بود . جایی که ترکش خورده بود و این وصیت نامه اش ... :

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذّین تابو ربّنا الله ثم استقاموا تنزل علیم الملائکة فلا خوف علیه و لا تحزن باسلام . و درود بی کران به مولا و سرور شهیدان آقا اباعبدالله الحسین و جد بزرگوراش حجة بن الحسن .

به درستیکه به حقیقت یکایک سلولهای بدنم گواهی بر وحدانیّت الله و گواهی بر رسالت بزرگ منجی بشریت حضرت خاتم النبی محمد(ص) و گواهی بر امامت شیر خدا حضرت علی میدهیم .

بارالها تو را سپاس میگویم که به من معرفت حقیقت وجودی خود را عطا کردی تا در این معرفت که راه هدایت بندگان خاص مقرب تو است به وصال تو دست یابم .

خداوند پدر و مادرم را بیامرزد که آنان وسیله ای بودند برای هدایت من به سوی تو .

سفارش من در این موقعیت حساس تنها این است که به والله قسم میخورم آنانی که اکنون از جنگ خود را به دلایل بنی اسرائیلی کنار میکشند ، فردای قیامت نامه ی عملشان را به دست چپ آنان خواهند داد . لحظه ایی به اعمالتان فکر کنید و یقین داشته باشید که روزی خواهید مرد . پس چه بهتر که این مرگ شهادت در راه معبود باشد .

مادرم امیدوارم که مرا ببخشی که بدون خداحافظی از آغوش پر محبتت رفتم و سفارش من به برادران این است که حسین وار زندگی کنند .

و به خواهرانم این است که تا میتوانند راه فاطمه زهرا و زینب سلام الله را پیشه خود سازند . خداوند به شما صبر عدم وجودم را در میان شما عطا کند .

خداوند پاداش همه ی آنانی را که در راه خدا کار میکنند را شفاعت محمد(ص) و خاندان او قرار دهد .

اگر اشتباهی در نوشته ها بود بدلیل کمی وقت است .

ساعت ۲ روز یکشنبه ۵/۷/۶۶

الحقیر : حمید رضا . صلواتیان

انتهای پیام/
Share/Save/Bookmark
زهرا
۱۳۹۳-۰۵-۲۵ ۱۱:۵۷:۳۵
با سلام -اجرتان با شهدا..بسیار عالی بود (7445)