داخلی آرشيو گفتگو صفحه استان
امتیاز مثبت 
۷
 
اوشیدا گزارش می دهد، خاطراتی از جنس تلخی 10 سال اسارت
از چال کردن نامه نخوانده تا درمان زخم با داروی تاریخ مصرف گذشته در دوران اسارت/ آشنایی با آزاده سیستانی با بیشترین مدت اسارت
کد مطلب: ۳۹۳۹۵
تاریخ انتشار:دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۰۶
آزاده سیستانی که ده سال از جوانی خود را در اردوگاه‌های حزب بعث عراق سپری کرده است.
از چال کردن نامه نخوانده تا درمان زخم با داروی تاریخ مصرف گذشته در دوران اسارت/ آشنایی با آزاده سیستانی با بیشترین مدت اسارت
به گزارش پایگاه خبری اوشیدا: آزاده سیستانی که ده سال از جوانی خود را در اردوگاه‌های حزب بعث عراق سپری کرده است و بیشترین مدت اسارت را در بین آزاده های سیستانی دارد، در بیان خاطرات خود از دوران تلخ و شیرین اسارت برایمان می گوید،خاطراتی که تلخی آن را با خبر شنیدن رحلت امام(ره) و شیرنی اش را مژده ای که سید آزادگان شهید ابوترابی به آنها می داد ،یاد می کند.

به مناسبت ۲۶ مرداد ماه سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی با آزاده سرافراز غلامرضا شهرکی به گفت‌و‌گو می‌نشینیم.

دشمن سوسنگرد و خرمشهر به اشغال درآورده بود و آبادان را هم در محاصره داشت ، سال 59 در کنار سایر رزمنده ها در حال پیشروی به سمت توپخانه دشمن بودیم ،حملات دشمن خیلی شدید و از طرفی تسلیحات خوبی هم داشت و چون نیروهای کمکی به ما نرسید در همین پیشروی توسط هلی کوپترها به اسارت دشمن درآمدیم که بعد از اسیر شدن ما را به بغداد و بعد از آنهم به موصل انتقال دادند.


در جریان اسیر شدن بسیاری از بچه ها زخمی و مجروح بودند و با وجود مجروحیت بازهم مورد ضرب و شتم نیروهای عراقی قرار می گرفتیم.
عراقیها با کتک کاری در ابتدای روزهای اول از ما پذیرایی می کردند،اسرا را از خیابانهای شهر عبور میدادند و با بلندگو اعلام میکردند که اینها اسیران ما هستند؛




تمام دعای ما در طول مدت اسارت سربلندی ایران اسلامی بود.
دوری از خانواده و وطن بسیار سخت بود اما بچه ها کارهای ابتکاری انجام می دادند و همین مسئله باعث تقویت روحیه می شد.
چند سال بعد از اسارت توسط صلیب سرخ توانستیم با خانوادهایمان از طریق نامه ارتباط برقرار کنیم.
بعضی اوقات از تلویزیون عراق وارد اردگاه می شدند و به زور از ما می خواستند که بر علیه نظام ایران شعار بدهیم و بچه ها هر بار یک کتک جانانه ای بخاطر همکاری نکردن نوش جان می کردند.




این رزمنده دفاع مقدس تلخ ترین خاطره اسارت خود را اینگونه عنوان می کند:شنیدن خبر رحلت حضرت امام خمینی (ره) تلخ ترین خاطره اسارت بود.البته چندین مرحله شایعه کرده بودند که امام فوت کرده تا روحیه بچه ها را تضعیف کنند.
زمانی که پس از ده سال آزاد شدیم و به ایران بازگشتیم ،اعضای خانواده ام را نمی شناختم ...الان که به آن روزها می اندیشم به یاد مقاومت و استواری اسرای که تا پای مرگ کتک می خوردند اما ذره ای از اعتقادات خود عقب نشینی نکردند.

شهرام کول زاده جانباز و آزاده سرافراز سیستانی و رئیس اداره کار و تعاون شهرستان زابل در گفت و گو با خبرنگار اوشیدا از نحوه و دوران اسارت خود در دوران هشت سال دفاع مقدس گفت.

۱۶ ساله بودم که بدلیل حضور دوستان و پدرم در جبهه علاقمند شدم


در جریان عملیات تکمیلی کربلای 5 به اسارت نیروهای بعثی عراق به همراه تعداد دیگری از رزمندگان درآمدیم.
دشمن به فاو حمله کرده بود و ایران می بایست از نیروهای آموزش دیده برای شکست این حصر هرچه سریعتر و با تمام قوا اقدام می کرد ،گردان 409 و 405 لشکر 41 ثارالله به این منطقه اعزام شد و من هم با دیگر دوستان راهی فاو شدیم ،اما متاسفانه قبل از رسیدن نیروها به فاو این منطقه توسط دشمن به تصرف درآمده بود،صدام با تمام امکانات و تجهیزاتی که در منطقه داشت فاو را به تصرف درآورد.


 
 
نحوه اسارت
شرایط بسیار سختی در منطقه حاکم بود،دشمن دارای تجهیزات بسیار پیشرفته و کاملی بود و رزمندگان ایرانی با دستهای خالی اما پر از ایمان و توکل بر خدا در مقابل دشمن ایستادگی کردند،در جریان تک دشمن در منطقه عملیاتی شلمچه من و تعدادی در حدود 60 الی 70 نفر از رزمندگان در تاریخ 4/3/67 به اسارت نیروهای بعثی درآمدیم ..
در آن روز بعد از نماز صبح تک دشمن شروع شد و تا ظهر همچنان ادامه داشت در حدود ساعت 3 بعدظهر بود که با تیر مستقیم از ناحیه گردن دچار آسیب شدم و تیر با برخورد به صورتم از ناحیه گردن بیرون آمد،در آن لحظه دیگر مهماتی برای دفاع نداشتیم و حتی یک فشنگ برای شلیک وجود نداشت ،در نتیجه کمبود مهمات به محاصره تانک های عراقی درآمدیم .

نامه نخوانده ای که چال شد
موقعی که دیگر فهمیدیم به اسارت درخواهیم آمد ناچار بودیم محتویات جیبهایمان را برای اینکه دست دشمن نیفتد در زیر خاک چال کنیم و من که نامه نخوانده ای از خانواده داشتم و فرصت برای خواندن پیدا نکرده بودم مجبور شدم نامه را نخوانده چال کنم.دیدن چهره خونین پیرمرد 70 ساله و بچه های که حتی سن شان از من کمتر بود باعث تقویت روحیه و صبوری ما در دوران اسارت می شد.
در طول مدت اسارت دو کپسول خشک کننده تاریخ مصرف گذشته برای زخمم دادند و این تنها دارو برای درمان من بود.
 2 سال و 4 ماه در اسارت بودم و در طول این مدت یک بار هم با خانوادهایمان ارتباط نداشتیم و به عنوان یک مفقودالاثر معرفی شده بودیم.



آزادی
در تاریخ 69/6/7 زندان اسارت به انتها رسید و با شور و شوقی وصف نشدنی پا به خاک جمهوری اسلامی ایران گذاشتیم و حالا که با خودم به آن دوران می اندیشم به اوج ایثار و فداکاری رزمندگان و ایمان و توکلشان می اندیشم.

انتهای پیام/
Share/Save/Bookmark